سلامی گرم به دوستای عزیز وبلاگیم خوب خوب که هستین اعیاد شعبانیه و میلاد مبارک امام حسین(ع) و روز پاسدار رو به همه شما تبریک عرض میکنم بقیه شما که سراغ منو میگیرین نمیدونین که من چقدر گرفتارمو سرم شلوغه تقصیر منم هست قرار بود زود به زود آپ کنم که بدقول شدم من حسابی از اوقات فراغتم استفاده میکنم اوایل تابستون که صبح و عصر میرفتم کلاس خیاطی پیش یکی از دوستامون که برامون خیاطی هم میکنه خلاصه خیلی خسته می شدم برای همین تصمیم گرفتم که فقط صبح ها برم چون کار فیلمبرداری وعکاسی مجالس رو هم انجام میدم دیگه برام سخت شد عصر هم برم چون بیشتر روزا عصرو شب درگیر کار فیلمبرداریم مخصوصا این ایام که عروسی هم زیاده از یه طرف مهمونی میریم از طرف دیگه مهمانداری میکنیم از شهرهای اطرافم برای فیلمبرداری دعوتم میکنن که باز مجبورم برم حتی به کارای شخصیم گاهی اوقات نمیرسم بازم به نظر شما دیگه وقتی می مونه که بیام این وبلاگ طلسم شده رو آپ کنم اون هفته حامد اینا اومدن اینجا نیمه شب جمعه رسیدن نیمه شب شنبه هم رفتن عجله ای حتی وقت برای حرف زدن هم نداشتیم موقعی که اونا رسیدن من و مامانم نبودیم رفته بودیم یکی از شهرای اطراف که فیلمبرداری داشتم مامان هم با من اومد نذاشت تنها برم البته حقم داره تو این شهری که ما زندگی میکنیم امنیت نیست تو همون جاده ای که رفتیم یه بار اشرار بستنش کلی آدم بیگناه رو کشتن خلاصه ما صبح ساعت ۵ رسیدیم تا رسیدیم اول از همه رفتم سراغ ضحا جونم اینقدر بوسیدمش تا بیدار شد حالا مگه میخوابید مجبور شدم بذارم رو پام تکونش بدم تا بخوابه دیدم نه از خواب خبری نیست تازه شارژ شده بود از خودش صدا در میاورد و شیطونی میکرد گفتم عجب غلطی کردم بیدارش کردم خودمم حسابی خسته بودم دیدم نه جیگر عمه نمیخوابه داره آواز میخونه مامانشو بیدار کردم که بهش شیر بده تا بخوابه ساعت ۶ خوابیدم ساعت ۹ چندتا مزاحم اومدن در خونه و با مامانم صحبت میکردن منم خیلی خیلی عصبانی شدم من پارسال چندتا مزاحم تلفنی داشتم که برای منو خانوادم کلی دردسر درست کردن و مجبور شدم که شکایت کنم بعداینا اومده بودن سرصبح که رضایت بگیرن البته کل فک و فامیلشون قبلا اومده بودن در خونمون که ما در رو باز نکردیم اونروز هم مامان فکر کرده نون خشکیه که دیده بوده اینا هستن انشاءالله جریان این مزاحم واینکه چه بلایی سر من آورد رو تو پست بعدی اگه زنده موندم براتون تعریف میکنم خدانگهدار.
با سلام به همه دوستان بی معرفت که تو این مدت یه حالی ازمن نپرسیدن البته به جز شولی عزیز من تو مدتی که نبودم مریض بودم وسرکار میرفتم کارم خیلی سنگین بود من معلمم و سر و کله زدن با بچه ها اعصاب قوی میخواد و تمام وقتم رو برای شاگردام گذاشته بودم و چند تا گرفتاری برام پیش اومد خلاصه حسابی سرم شلوغ بود حالم الان خدا رو شکر خوبه ولی این یکی دو ماهه با انتخابات درگیر بودم من روز جمعه به عنوان کاربر کامپیوتر در شعبه اخذ رای حضور دارم برای همین از دو ماه قبل برای انتخابات آماده می شدیم دعا کنین انتخابات به سلامتی تموم بشه عید هم ۲هفته پیش داداشم بودیم آخه من دوم فروردین عمه شدم اسمشو داداشم ضحا گذاشت اونجا هم خیلی خسته شدیم منو مامانم چون خیلی کار کردیم مهمانداری کردیم. هفته پیش هم ما پیش داداشم اینا بودیم ولی هرچقدر هم باشیم بازم فایده ای نداره چون باز که میایم دلم برای ضحا جونم یه ذره میشه انشاءالله بعد از انتخابات اگه زنده موندم و بمب منفجر نکردن و سالم موندم میام چون اینجا فعلا نا امن هست تا دفعه بعد که بیام خدانگهدار.
((زیباست که با خدای خود چت بکنیم در سایت نماز شب عبادت بکنیم ای کاش که ما فلاپی دلها را با عشق رسول الله فرمت کنیم رمضان مبارک))
سلام به همه دوستان عزیز با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما در این ماه مبارک امیدوارم حالتون خوب باشه من بعد از غیبت نسبتا طولانی که داشتم بالاخره موفق شدم آپ کنم سیستم مشکل داشت و نمیتونستم وارد وبلاگم بشم و آپ کنم از کافی نت هم نمیشد خلاصه اینقدر با سیستم کلنجار رفتم که موفق شدم بعدا میام براتون تعریف میکنم که این مدت چه طوری گذشت فعلا بای تا بعد.
سلام به همه دوستان عزیزم امیدوارم حال همه تون خوب باشه بابت اینکه یه چند وقتی نبودم ازتون معذرت میخوام داداشم اومده بود وسایلشو ببره من و مامانم هم باهاش رفتیم یک هفته ای پیشش بودیم و اومدیم چون من آزمون استخدامی داشتم ۲۸ تیر و چون دسترسی به کامپیوتر نداشتم نتونستم ولادت امام علی(ع) رو تبریک بگم اما فکر میکنم هنوز هم دیر نشده به حامد گلم هم تبریک میگم. همینطور به بابا و آقابزرگ عزیزم که در کنارم نیستن روحشون شاد. حالا هم اگه خدا بخواد داریم می ریم عروسی خواهر عروسمون تا جمعه اونجاییم و بعد هم با حامد می ریم شهری که منتقل شده یه چند روزی هم اونجا می مونیم وبعدش هم با حامدو عروسمون میاییم شهر خودمون میشه تا جمعه هفته آینده راستی برام دعا کنید که تو این آزمونی که شرکت کردم قبول بشم پیشاپیش هم روز مبعث پیامبراکرم(ٌص) رو بهتون تبریک میگم امیدوارم به همه دوستان خوش بگذره. خدانگهدار
((بنام دوست که هرچه هست از آن اوست))
همدمی جز یاد او خلوتسرای دل نداشت
غیر صاحبخانه کسی راهی درین منزل نداشت
گریه کردم روز و شب تا عقده دل وا شود
اشک هم راهی برای حل این مشکل نداشت
کشته شد پروانه بی تقصیر و بر بیداد شمع
شاهدی جز آه گرم گریه قاتل نداشت
سوخت دل در سینه ام اما کسی آگه نشد
غیر آتش آشناییی شمع این محفل نداشت
دست و پا کردم بسی چون موج در دریای عشق
هرچه خواهی داشت این دریا ولی ساحل نداشت
انتقام عاقلان را از من مجنون گرفت
عشق چون کاری به کار مردم عاقل نداش
هرکه همچون سرو جز بیحاصلی حاصل نداشت
((من گلی بودم در رگ هر برگ لرزانم خزیده عطر بس افسون
در شبی تاریک روئیدم تشنه لب بر ساحل کارون بر تنم تنها شراب شبنم
یا لب سوزنده مردی که با چشمان خاموشش سرزنش میکرد دستی
را که از هر شاخه سرسبز غنچه نشکفته ای می چید پیکرم فریاد زیبائی
درسکوتم نغمه خوان لبهای تنهایی دیدگانم خیره در رویای شوم سرزمینی
دور و دریایی که نسیم رهگذر در گوش من می گفت:((آفتابش رنگ شاد
دیگری دارد)) عاقبت من بی خبر از ساحل کارون رخت برچیدم در ره خود
بس گل پژمرده را دیدم چشمهاشان چشمه خشک کویر غم
تشنه یک قطره شبنم.))
((سکوت سرشار از گفتنی هاست سکوت گوشه جان سپردن به غوغای
دل و اعتراف به عشق های پنهان و رازهای نهان است.
سکوت زیباست!
و شاید حقیقت نیز در همین سکوت می باشد.))
حامد عزیزم امیدوارم در همه مراحل زندگی موفق و سربلند باشی و همچنین باعث سرافرازی همه باشی بخصوص من و مامان. حامد به این نصیحت من خوب گوش کن در این دنیا از دو راه می توان موفق شد یا از هوش خود یا از نادانی دیگران پس امیدوارم تو از هوش خودت بیشترین استفاده رو بکنی تا بعدها پشیمون نشی و همین طور امیدوارم که هیچ باد یا طوفان و رعد و برق و بارون و سیلس تو رو از من و مامان و دیگران جدا نکنه پس قدر این لحظات رو بدون که یه وقت خدای ناکرده دست تقدیر من و تو رو از هم جدا نکنه چون من فقط تو تنها برادر عزیز رو دارم و تنها همدم اوقات تنهایی ام تویی پس مواظب باش موقعی که انشاءالله تو ازدواج کردی هیچکسی تو رو از من جدا نکنه یا همینطور بالعکس من و از تو و بطور کلی همه رو یعنی هیچکس رو از عزیزش. خیلی دوستت دارم حامد جان و در هر شرایطی به درست ادامه بده. اگه یه موقعی اذیتت کردم منو ببخش به بزرگی خودت.
((با آرزوی موفقیت تو عزیز))
دوستدارت خواهرت: لیلا
۳۰/۵/۷۸ ساعت:۹:۵۹ شب
این روزا دلم خیلی گرفته اصلا آروم و قرار ندارم دو هفته میشه که داداشم حامد عزیزم منتقل شد یه شهر دیگه البته خودش این کارو کرد که بره اونجا پیشرفت کنه هم درس بخونه هم اینکه بهش سمت بالاتری دادن حالا که رفته دلتنگی میکنه حامد تنها برادرمه خیلی سخته برام که ازش دورم هنوز یکسال نمیشه که ازدواج کرده نمیدونم کی باعث شد که ازینجا بره البته تا حد زیادی خانمش هم مقصره من دو هفته است که دارم گریه میکنم همین الانم گریه ام گرفته با اینکه پنج شنبه و جمعه اون هفته و این هفته هم پیش ما بوده ولی من اصلا طاقت دوریشو ندارم فکر میکنم دیگه هیچوقت برنمی گرده پیشمون من یکسال و دو ماه از حامد بزرگترم اما انگار ده سال ازش بزرگترم من همیشه نقش یک مادر رو براش داشتم همیشه پشتیبانش بودم نمیذاشتم کسی نگاه چپ بهش بندازه اگه با همسن و سالاش دعوا میکرده من بودم که ازش حمایت میکردم یکبار یکی از پسرای همسایه دوچرخه شو ازش گرفته بوده و نمیداده دیدم حامد با گریه و زاری اومد به من گفت که دوچرخه مو پسر همسایه ازم گرفته و نمیده من با عصبانیت رفتم دوچرخه شو گرفتم و کلی هم با اون پسره دعوا کردم دیگه ازون موقع به بعد ندیدم که اذیتش کنه حتی چند تا از همبازیاش از من کتک مفصلی خوردن همیشه محرم رازش من بودم خیلی از چیزا رو به من میگفت ولی به مامانم نمیگفت تو همه کاراش با من مشورت میکرد خیلی سخته که خواهرو برادری که با هم اینقدر دوست بودن از هم جدا شن یهو یکی پیدا میشه که بین خواهرو برادر جدایی بندازه و اونا رو از هم دور کنه نمیتونم دوریشو تحمل کنم حامد سه سال پیش هم برای یکسال توی همین شهری که الان هست بود دانشگاه اونجا قبول شد و مامانم منتقلش کرد برای یکسال اونجا که بره درس بخونه بعدش هم از دانشگاه انتقالی بگیره و بیاد اینجا که بقیه درسشو بخونه که دانشگاه با انتقالیش موافقت نکرد بعد از اینکه اینجا اومد برای امتحاناتش میرفت که دیگه بخاطر کارش نشد بره و بیست واحد دیگه داره که رفته تمومش کنه کاش سه ماه بعد میرفت چون اونجا اصلا ترم تابستونی به دلیل گرما ارایه نمیشه تازه اگر هم ارایه بدن درسهای عمومی هست که حامد پاس کرده. و یه ماجرای کوچیک باعث شد که دختری که تازه ترم اولی بود عاشقش بشه و داداش منم ناخواسته و از روی سادگی و دلسوزی عاشقش شد بعد از یکسال که اومد شهر خودمون و ابن ماجراها ادامه داشت تا اینکه سال ۸۵ با هم عقد کردند و پارسال هم نیمه شعبان عروسیشون بود شاید اگه عروسمون همشهریمون بود و از نظر فرهنگی تفاوتی نداشتیم الان حامد پیش ما بود کسیکه همیشه میگفت من هیچوقت باعث نمیشم بین شماها جدایی بیفته خودش باعث جداییمون شد و هنوز یکسال نشده حامد عزیزمونو ازمون جدا کرد خودش که شش ماهه رفته سرکار تو شهر خودش و حامد هم پیش ما بود هرهفته هم در حال رفت و آمد بودن یا اون میومد یا حامد میرفت الان هم معلوم نیست که از کارش استعفا میده یا نه میخواد داداشمو تو اون شهر غریب تنها بذاره دفعه قبل که حامد اونجا بود اینقدر احساس دلتنگی نمیکردم حالا نمیدونم چرا قلبم از دوریش آتیش گرفته تو رو خدا دعا کنید قبل از یکسال برگرده وگرنه من دق میکنم........ امیدوارم حامد گلم هر جا که باشه در پناه خدای مهربون سالم و موفق باشه.
"چند روز پیشا مامانم یه سررسید از توی انباری پیدا کرده بود که مال حامد بود و مربوط به نه سال قبل که من تو چند صفحه ازش برای حامد شعر نوشته بودم و نصیحتش کرده بودم که براتون تو پست بعدی مینویسم."

![]()
![]()
کیست مادر؟نقشه ایجاد ما![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کیست مادر؟بانی بنیاد ما![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قلب او سرچشمه امیدهاست![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سینه او مشرق خورشیدهاست![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
رمز عشق جاودانی مادر است![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کیمیای زندگانی مادر است![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هرچه دارم من همه از مادر است![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پای تاسرشعله ام زین اخگر است![]()
![]()
![]()
![]()
بی شک
مادر
واژه ایست آسمانی واژه ای که ترنم
آن میتواند دلهای مرده را زنده کند
مادر مهربانم
ای اسطوره عشق و وفاداری ای زیباترین هدیه خداوند
ای کسیکه تمام زیباییها در چشم تو نمایان میشود و
عطر مهربانیت همیشه در خانه جاریست زبانم از بیان
محبت ها و مهربانیهایت قاصر است تو را عاشقانه می
ستایم
مادر مهربانم
در نگاه معصومانه ات رازها نهفته
است و در وجود ملکوتی ات گوهری یافت میشود که در
هیچ دریایی پیدا نخواهد شد
مادرم
دریا به بزرگی اش
و آسمان به وسعتش افتخار می کند و من هم به
داشتن تو می نازم
مادر عزیزم
هیچگاه نمیتوانم به
اندازه سر سوزنی از زحمتهایت را جبران کنم گویی
خداوند وجود نازنین تو را سرچشمه تمام مهربانیها ایثار و
شکیبایی قرار داده است
مادر مهربانم
من به دنیا
آمده ام که عاشق تو باشم بر دستان پر مهرت بوسه
میزنم و
روز مادر
را با تقدیم
هزاران گل سرخ
به تو
که لبخند زیبای خداوندی تبریک میگویم
دوستت دارم
نازنینم![]()
ولادت با سعادت حضرت فاطمه زهرا(س)وامام خمینی(ره)و
روز مادر و زن
بر همه مادران و زنان عزیز مخصوصا
مامان گلم
و
مامان بزرگ عزیزم
مبارک باشه
دوستتون دارم
ساعت ۳:۳۰ رسیدیم کربلا وسایل ها رو توی گاری گذاشتیم و پیاده بطرف هتل راه افتادیم از در و دیوار کربلا غم می بارید سرزمین غمناکی که از اسمش مشخص بود شهر غبار گرفته ای که هر گوشه اش آدم و یاد مظلومیت امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) می انداخت تا ساعت ده دقیقه به ۶ بیرون هتل معطل شدیم تا اتاقها رو تحویل دادن حرم حضرت ابوالفضل(ع) درست مقابل خیابانی بود که هتل ما در آن واقع بود چقدر قشنگ بود من که محو تماشای حرم بودم اشک در چشمانم حلقه زده بود خدایا خیلی ممنونتم آیا واقعا بیدار بودم یا نه...... خلاصه اتاقمون و تحویل گرفتیم و بعد از شام به همراه مدیر کاروان و روحانی کاروان و چند نفر از هم کاروانیها بطرف حرم حضرت ابوالفضل(ع) راه افتادیم ابتدا به محلی که دست چپ آن حضرت را قطع کرده بودند رفتیم بغض گلویم را می فشرد به راهمان ادامه دادیم و بعد از بازرسی و تحویل کفشها به کفشداری داخل صحن و حرم باصفایش شدیم....((السلام علیک یا قمر بنی هاشم)) خدای من باورم نمیشد ضریح زیبایش را تو دستام گرفتم اشکام از گوشه چشمانم سرازیر شد پس راست میگفتن ((بین همه عشقای دنیا عشق است ابوالفضل)) بعد از زیارت حضرت ابوالفضل(ع) به طرف حرم سالار شهیدان راه افتادیم... بین الحرمین چه صفایی داشت من جایی قدم گذاشته بودم که متبرک به قدوم اولاد علی(ع) و فاطمه زهرا(س) بود... اونایی که رفتن میدونن من چی میگم از دور گنبد و گلدسته های طلاییش و پرچم قرمز رنگش که نشانی از خون و شهادت داشت و می دیدم قلبم تند تند میزد نزدیک حرم شدیم از قسمت باب القبله وارد شدیم بر تابلوی بالای درب نوشته شده بود ((السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین)) من هم با خودم زمزمه کردم. عجب صحن و بارگاهی چه لطفی داشت زیارت مزار شش گوشه ات یا ثارالله........ حضرت علی اکبر(ع) در پایین پای حضرت و حضرت علی اصغر(ع) طفل شش ماهه اش بر روی سینه آن حضرت بودند حرم حبیب بن مظاهر(ع) و ۷۲ تن شهدای کربلا رو هم زیارت کردیم. آه خدایا من همه اون صحنه ها رو میدیدم چقدر دردناک بود هنگامیکه به قتلگاه رفتیم همه ناله و شیون میکردندو بر سر و سینه میزدند واقعا سخت بود در جایی بودم که سر مبارک ابا عبدالله الحسین(ع) رو بریده بودند قلبم آتیش گرفته بود تمام صحنه های عاشورا داشت برام تداعی میشد خودم هم اونجا بودم وای چقدر سخت بود وقتی یاد رشادتهای حضرت ابوالفضل(ع) و امام حسین(ع) افتادم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم به هق هق افتادم حالم بد شد شاید باورتون نشه اما من همه وقایع رو داشتم میدیدم تا صبح گریه میکردم برای مظلومیت امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع). امیدوارم همه کسانی که به کربلا میرن مفهوم واقعی اونجا رو درک کنن و بدونن به کجا قدم گذاشتن. ما روزی چند دفعه به زیارت میرفتیم جای همتون خالی بود. بخاطر تشنگی حضرت ابوالفضل(ع) قبر مبارکشون به لطف خدا در آب قرار گرفته و آب علقمه رو لوله کشی کرده بودند و همه برای تبرک از این آب مینوشیدند و با خود میبردند کسانی که قبلا رفته بودند میگفتند وقتی ضریح را میگرفتیم دستامون خیس میشد یاقطرات آب روی سر و صورتمون پاشیده میشد. در کربلا به محل شهادت حضرت علی اکبر(ع) و حضرت علی اصغر(ع) هم رفتیم از کوچه پس کوچه هایی که خانه هایی هم در آنها بود گذشتیم تا به آن محل رسیدیم محل شهادت طفل شش ماهه ابا عبدالله در ابتدای کوچه بود و گهواره نمادین زیبایی هم درآنجا قرار داشت و آقایی که اونجا بودند پارچه های سبز رنگی را که به گهواره بسته شده بود باز میکردند و به مردم میدادند در آخر کوچه هم محل شهادت حضرت علی اکبر(ع) جوان رشید بنی هاشم بود.(( سقای حسین سید و سالار نیامد علمدار نیامد سپهدار نیامد)) این نوحه ای بود که پسرک عربی هنگامی که از محل قطع شدن دست چپ علمدار کربلا میگذشتیم میخواند و جلوی ما اسپند دود میکرد. به محل قطع شدن دست راست ابوالفضل العباس(ع)رفتیم و همچنین به مسجدی که امام مهدی(عج) از اونجا به غیبت صغری رفتند و مسجدی که مقام امام جعفر صادق(ع) بود که حضرت در اونجا به عبادت مشغول میشدند.علقمه هم نزدیک حرم حضرت ابوالفضل(ع) بود. تل زینبیه هم همان بلندی بود که حضرت زینب(س) از اونجا قتلگاه رو دیدند وقتی تل زینبیه رو دیدم نا خودآگاه یاد این شعر افتادم ((از حرم تا قتلگه زینب صدا می زد حسین دست و پا می زد حسین زینب صدا می زد حسین)) خیمه گاه هم در نزدیکی تل زینبیه قرار داشت محلی که اولاد علی(ع) همه در آن بودندو داخلش به شکل خیمه بود و خیمه های هر کدام مشخص بود وبعد از شهادت امام حسین(ع) خیمه ها را آتش زدند و چه بلاهایی که بر سرشان نیاوردند من در تمام مدتی که در کربلا بودم در عالم دیگه ای سیر میکردم هر جا که میرفتم همون زمان رو میدیدم نه ساختمانی نه مغازه ای فقط بیابان و ...
ما در روز عید قربان حرکت کردیم و بعد از رسیدن به مرز مهران بطرف مقصد راه افتادیم و درصبح ۲ دیماه به مقصد رسیدیم. خاطرات تلخی هم برام ازین سفر برام بجا موند فوت ناگهانی مدیر کاروانمون حاج هوشنگ خزاعی نصیرآبادی (که البته ما از قبل هم با هم آشنا بودیم و برادرشون همسایمون بودند) در بهمن ۸۶ ایشون خیلی برامون زحمت کشیدند وفقط با مهربونی و صبر با هم کاروانیها رفتار میکردند من هنوز هم باورم نمیشه روحشون شاد.
با نام و یاد دوست
سلام به همه دوستان عزیز امیدوارم حالتون خوب باشه راستش هر خیلی فکر کردم اولین مطلبو از کجا شروع کنم تا اینکه پیش خودم گفتم از سفری که به نجف اشرف و کربلا داشتم بنویسم. خیلی دلم میخواست که برم کربلا ونجف اشرف و زیارت امام علی(ع) و امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) تا اینکه قسمت شد و منو طلبیدند این بهترین کادویی بود که تا حالا گرفته بودم کادوی تولدم بود که مامانم بهم داد و منو مامانم با هم همراه شدیم. سه شنبه ۲۰ آذرماه ۸۶ ساعت ۲ بعدازظهر با بدرقه فامیل و دوستان از مبداء حرکت کردیم تا اینکه ۲۲ آذرماه ساعت ۸ صبح به مرز مهران رسیدیم وبعد از کلی راه رفتن بالاخره به آن طرف مرز رسیدیم و ساعت ۱۱ بعد از سوار شدن به اتوبوس عراقی ها همراه با چند ماشین که محافظ ما بودند بطرف نجف اشرف حرکت کردیم تا اینکه ساعت یکربع به ۵ بعدازظهر بوقت ایران رسیدیم نجف اشرف و بعد به هتل رفتیم. لحظه ای که برای زیارت امام علی(ع) میرفتیم حس عجیبی داشتم که تا بحال تجربه نکرده بودم وقتی حرم رو دیدم شکوه و عظمت حیدر کرار حضرت علی(ع) رو هم میدیدم هیچوقت آنقدر احساس امنیت و آرامش نکرده بودم عظمت ایشان بقدری زیاد بود که قطره اشکی هم از چشمام جاری نشد خیلی خوشحال بودم ازاینکه به حرم مطهر امام اول شیعیان رفتم وضریح آنحضرت را در دستانم گرفتم و بوسیدم چقدر زیبا بود چه آرامشی..... در ۳ روزی که نجف بودیم برای نماز صبح-ظهر-عصر-مغرب و عشاء به حرم میرفتیم وقتی حرم بودم اصلا دلم نمیخواست از اونجا بیرون بیام حتی سرما رو هم احساس نمیکردم چون دلم از گرمای وجود آنحضرت گرم گرم بود. در حرم مطهرامام علی(ع) مرقد آیت الله حلی-آیت الله امینی-سید مصطفی خمینی-حاج شیخ مرتضی انصاری-آیت الله ابوالحسن موسوی اصفهانی-حاج شیخ عباس قمی(مولف مفاتیح الجنان)-شیخ حسن النوری و ابوالقاسم الموسی الخوئی(قدس سره)هم قرار داشتند. ما رو در این مدت به مساجد سهله و کوفه و خانه حضرت علی(ع) هم بردند و هر کدام ازاین مساجد اعمال زیادی داشتند در مسجد سهله میگویند خدا هیچ پیغمبری نفرستاده مگر آنکه در آن مسجد نماز خوانده باشند وهمه پیامبران ازحضرت آدم(ع) تا حضرت محمد(ص) و همه امامان در آن نماز خوانده اند وما هم از اول که وارد مسجد شدیم یک آقایی به عنوان راهنمای ما بودند که همه دعاها رو با صوت زیبایی میخوندند وبقیه هم تکرار میکردند و همه نمازها رو میگفتند و ما میخوندیم. مقام امام جعفر صادق(ع)-امام زین العابدین(ع) و امام زمان(عج) در مسجد سهله بودند جای که به عبادت مشغول میشدند وما هم باید در اون مقامها نماز میخوندیم .مسجد کوفه از با فضیلت ترین مساجد هست که روایته که از مسجدالاقصی هم بالاتره وهمچنین محل نماز پیغمبران و محل نماز حضرت مهدی(عج) خواهد شدودر روایتی دیگه هزار پیغمبر و هزار وصی پیغمبر در اونجا نماز خوندند و حضرت محمد(ص) در شب معراج در این مسجد به عبادت مشغول شدند و بعد به معراج رفتند و هر طرفش باغیست از باغهای بهشت. در مسجد کوفه هم در جاهای مشخص برای امامان و پیامبران که مقامشان بود نماز خوندیم. محراب حضرت علی(ع) و محلی که در آن قضاوت میکردند رو هم دیدم و انگار که همون موقع همه وقایع رو به چشم میدیدم. حرم حضرت مسلم بن عقیل(ع)-هانی بن عروه و مختارَ(ع) هم در مسجد کوفه قرار داشت مسجد بسیار بزرگی که بخوبی نتونستم توصیفش کنم. ۳روز مدت خیلی کمی بود دل کندن سخت بود اما چاره ای نداشتیم در روز سوم برای زیارت وداع به حرم رفتیم و بعد از اون در ساعت۲:۳۰ بعدازظهر بطرف کربلای معلی سرزمین خون و اشک و آه حرکت کردیم.
به ذره گر نظر لطف بو تراب کند به آسمان رود و کار آفتاب کند


